بنا به گفته مشهور ژاک لکان، مسلما در این حُکم مسیح که میگوید همسایهات را چنان دوست بدار که خودت را دوست داری گوشهوکنایهای هست، چرا که آدمها در واقع از هم متنفرند. در واقع، به نظر میرسد، با توجه به طرز برخورد آدمها با یکدیگر همسایهشان را دقیقا همانطور دوست داشتاند که خودشان را دوست دارند؛ به عبارتی با میزان زیادی به بیرحمی و بیاعتنایی.
لکان در کتاب چهار مفهوم اساسی روانکاوی مینویسد: «فارغ از همهچیز، پیروان مسیح آدمهای چندان باهوشی نبودهاند.» لکان در بیان این جمله تلویحا در حال مقایسه فروید با مسیح است، مسیحی که بیشترِ پیروانش، از نظر لکان، بینش فروید را به بیراهه کشیده بودند و این فقط به این معناست که خوانش آنها از فروید نادرست بوده است نقد ادبی به نوعی با شکست مواجه بوده است. چون، نقد ادبی اصطلاح و نیز کاری است که نسبت به مدح ادبیات قدرت ماندگاریِ بیشتری داشته (مدح ادبیات، با طنین پِیتریاش، رگهای منحط و نابارور دارد، درحالیکه نقد همواره وجهی مشخصا سرسختانه و هوشمندانه دارد.)
حال که بحث امکان مخالفت با خودنکوهی را پیش کشیدهایم، باید جهانی را در ذهن داشته باشیم که آدمهایش نسبت به مدح خوشبینتر و شایقترند تا نقد؛ جهانی که در آن این دو بدیل، مدح و نقد، نوعی محدود کردن قطعی امکانات موجود دانسته میشوند؛ جهانی که در آن هر چیزی را که دلمان بخواهد مدح میکنیم.
آدام فیلیپس، از کتاب لذتهای ناممنوع، ترجمه نصراله مرادیانی